خداحافظ مهدی
در فیسبوکم همین طوری نوشته بودم "رنگی کنار این شب بی مرز مرده است". این روزها
همین طوری داشتم به این فکر میکردم که "مرگ از رگ گردن به آدم نزدیکتر است".
داشتم روی شعری کار میکردم که آغازش اینچنین بود:
زندانی در زندان
زندان تن و زندان وطن
رهایی از کدام ناممکنتر است؟
هفته پیش دیدمش، مثل همیشه گفتم "سلام آقای طباطبایی". ولی او مثل همیشه نبود،
بیرمقتر بود. این اواخر مدتی بود که ندیده بودمش و وقتی بعد از مدتها دیدمش
خوشحال شدم. باورم نمیشود که حالا نیست، که دیگر نیست. از زندان تن رها شد و روح
بزرگش را نجات داد.
آخ اگه مرگ امون میداد
دوباره باغ میشدم
تو رگ یخ بستهی شب
نبض چراغ میشدم
آخ که تو اقیانوس شب
سوختنمو کسی ندید
تو برزخ بیداد شب
هیشکی به دادم نرسید
تو اوج ویرون شدنم
تو شب دم کردهی درد
کسی دعا نخوند برام
هیشکی برام گریه نکرد
+

0 نظر:
ارسال يک نظر