جامعهشناسی اسلامی
طرفداران جامعهشناسی اسلامی، غالبا کار خود را با اشاره به ”نقش علوم انسانی در زندگی انسان، تکامل و سعادت او و تحولات جامعه“ آغاز میکنند و ضمن اشاره به ”شکل گرفتن علوم اجتماعی در فضا و زیربنایی کاملا متفاوت و در بسیاری موارد متضاد با بینشهای درست و مورد قبول اسلام و جامعهی انقلابی-اسلامی ما“ که از جمله ویژگیهای آن ”حاکمیت بینش مادی، برچسب غیر علمی زدن بر کلیه حقایق عقلی و دستاوردهای گرانبهای وحی، و نیز نظریههای قالبی شرقی-غربی“ است از لزوم تحول بنیادین در این حوزه سخن میگویند.
از نظر آنها ”محور سلطهی استکبار بیش از هر چیز نظام دانشگاهی بوده است“ و ما باید از ”استعمار فرهنگی“ رها شده و به ”استقلال فرهنگی“ برسیم که این زمینهساز ”استقلال در دیگر ابعاد جامعه“ نیز میباشد. آنها برای تحول بنیادین در علوم انسانی و اجتماعی بیش از هر چیز به ”نقش عظیم روحانیت“ تاکید میورزند چرا که ”اسلام عمیقتر از همه جا و از همه مکتبها راجع به امور انسانی و امور تربیتی مطلب دارد و متخصص این امر باید از حوزههای علمیه آورده شود“. در قرآن و روایات به صراحت ”دعوت به مطالعهی جوامع، بیان سنتهای الهی-اجتماعی، پرداختن به تاریخ جوامع، اهمیت دادن به زندگی در جامعه، وضع قوانین اجتماعی و مسائلی از این دست“ آورده شده است.
هدف آنها ”شناسایی نگرشها و برداشتهای جدید نسبت به انسان و جامعه است تا شاید در پرتو آنها راههایی برای تکمیل جامعهشناسی موجود یا جایگزین کردن جامعهشناسی دیگری میسر شود“. چرا که ”گرچه در آغاز رنسانس تصور میشد که علوم تجربی باید از هر نوع متافیزیکی جدا باشند، اما امروز میدانیم که این کار نه منطقا مطلوب است و نه عملا ممکن“. ”جامعهشناسی هم خود صاحب پیشینهای است که به صورت اصول موضوعه یا مفروضات زمینهای و حوزهای مطرح شده است“ و فقط“دقتی که در این ارتباط باید رعایت شود داشتن متافیزیک صحیح و مناسب با تحقیق علمی و به کارگیری یا استخراج ارزشهای سازگار و هماهنگ با جریان و نتایج تحقیق است. این تاثیرپذیری هیچ ربطی به علمی بودن یا علمی نبودن ندارد، یعنی ما میتوانیم دو نوع جامعهشناسی کاملا متفاوت با مفروضات مختلف داشته باشیم که علمی باشند“. برای رسیدن به این منظور ”ادیان الهی و ادیان به طور کل، میتوانند منبعی معرفتی درباره انسان و جامعه در نظر گرفته شوند“ زیرا ”انبیای الهی از آن نظر که هدایت انسانها را به عهده داشتهاند به یقین ملاحظات نظری خاصی درباره انسان و زندگی اجتماعی او داشتهاند“.
اما این مفروضات زمینهای متفاوت چیست؟ به عبارت دیگر این مبادی تازه که میتوان جامعهشناسی تازهای را بر مبنای آن برقرار کرد کدام است؟ یکی از آنها قائل شدن به
ارتباط پدیدههای اجتماعی با عوامل ماوراء طبیعی است. ”آنچه در جهان طبیعت به طور عام و در جهان اجتماعی به طور خاص میگذرد با پدیدهها و عوامل غیراجتماعی و غیرطبیعی ارتباط داشته و از آنها تاثیر میپذیرند“. شاهد این قضیه، اغلب داستانهای مثنوی مولوی است که در آن ضمن پذیرفتن نظام اسباب و مسببات، همیشه خاطرنشان میشود که این نظام اسباب و مسببات به عنوان علل قریب عمل میکنند و تحت تاثیر عوامل غیرمادی قرار دارند.
مورد دوم در نظر گرفتن عقلانیت کلگرایانه است. ”رفتار اکثریت مردم رفتاری عقلانی است؛ بدین معنا که حسابگرانه و به دنبال منفعت مادی و در کنترل عقل جزوی است. از این رو و به این معنا میتوان رفتار انسانی را رفتاری عقلانی نامید. عقل جزوی منطق خاص خود و قابلیت پیشبینی دارد؛ لیکن حد و مرز آن امور دنیایی است. عقل جزوی با این فرض که دیگر عقول نیز مانند او عمل مینمایند با تعمیم منطق خاص خویش میتواند پیشبینی کند که عملکرد دیگر عقول در وضعیتی خاص چگونه خواهد بود“. اما ”حوزه اختیار انسان محدود است“. عقلانیت حاکم بر جهان، عقل کلی است و از دریچه عقل جزوی نمیتوان آن را پیدا کرد.
در رابطه با این تلاشهای برای رسیدن به جامعهشناسی اسلامی ذکر سه مطلب مهم است. اول اینکه به نظر میرسد عرصهای که آنها مایل به مطالعهاش هستند، نه عرصهای محدود که کل جهان هستی است. ”در اینجا حیرت بعد از حیرت است و همهی ذرات عالم در یک طرح عظیم هدفدار نقش خود را ایفا میکنند“ و در میان تمام سببهای مختلف در نظام هستی ”بعضی محرم عقل بشر عادی و بعضی محرم انبیا هستند“. از نظر آنها ”روابط علی محدود بیانگر بخشی از واقعیت است، لیکن اصل واقعیت فراتر از اینهاست“ و ”مثله نمودن واقعیت ما را از درک صحیح حقایق محروم میسازد“. اما سوال مهم اینجاست که حال که تجربه حسی نوعی جزءنگری مخرب است و باید دید کلگرایانه به جهان هستی داشت -جهانی که در آن حیرت و رازآلودگی حرف اول را میزند- پس حاصل این معرفتشناسی چه خواهد بود؟ کدام تحقیق و پژوهش را میتوان با این معرفتشناسی سامان داد؟ ابزار تحقیق در این نگاه عامگرایانه و لاهوتی چه خواهد بود؟ درک واقعیتهای زندگی اجتماعی چگونه ممکن میشود؟
دوم اینکه نسبت این برداشتها با جامعهشناسی علمی و تجربی متعارف چه خواهد بود؟ هر چند استفاده از واژههای عقل کلی و عقل جزوی، شاید نشاندهنده این باشد که این نسبت، نسبت جزء و کل است؛ یعنی دستاوردهای جامعهشناسی متعارف میتواند جنبههای زیادی از زندگی روزمره را نشان دهد اما نگاه تقلیلگرای تجربی و عینی آن، از درک کلیت زندگی انسان عاجز است و برای درک این کلیت باید نگاهی معنوی و خداشناسانه به زندگی انسانی داشت. اما به سان قصهی ”فیل در تاریکی“ مثنوی، عقل جزوی به علت همین جزئینگری خود میتواند کاملا گمراه باشد و به بیراهه برود، پس این نسبت به طور کلی نسبت تباین و تخالف خواهد بود. هرچند طرفداران جامعهشناسی اسلامی، روششناسی جامعهشناسی غربی را زیر سوال نمیبرند؛ اما جامعهشناسی را در جایی که بخواهد برای پاسخهای موجود برآمده تعلیمات اسلامی، پاسخ تازهای بیابد محکوم میدانند.
سوم اینکه منتقدان غربی جامعهشناسی در طول یک قرن گذشته، هرچند کار خود را با حمله به جامعهشناسی مرسوم آغاز کردند، اما نهایتا خود، نظریهای جامعهشناسی ارائه دادهاند به طوریکه در کتابهایی که تحت عنوان کلی نظریههای جامعهشناسی به چاپ میرسد از این نظریات (مثل مکتب فرانکفورت و جامعهشناسی انتقادی) هم نام برده میشود. اما انتقادهایی که در ایران، تحت عنوان جامعهشناسی اسلامی به جریان رایج جامعهشناسی جهان (به تعبیر آنها جامعهشناسی غربی) صورت گرفته است، اساسا توان آن را که جامعهشناسی جایگزینی ارائه بدهد نداشته و تماما بیرون از جامعهشناسی مانده ولی نسبت به آن منتقد است. پس
شاید بهتر باشد که آنها از عنوان جامعهشناسی دست بردارند و دانش خود را تحت نامی دیگر عرضه کنند.
توضیح: قسمتهای داخل گیومه از کتاب ”درآمدی به جامعهشناسی اسلامی 1 (دفتر همکاری حوزه و دانشگاه)“ برداشت شده است.

1 نظر:
با سپاس
یادداشت شما با ذکر نام و منبع وبلاگتان در مجلهی اینترنتی پاییز بازنشر شد.
ارسال يک نظر