تأملاتی در جامعه‌شناسی 9

 
دورکیم گرایش مشخصی داشت که از جامعه به عنوان یک هستی همگن سخن بگوید. به عنوان مثال، دورکیم در جامعه‌شناسی دین خود در هیچ جا به این امکان نپرداخت که عقاید دینی، ایدئولوژی‌هایی هستند که به توجیه تسلط بعضی از گروه‌ها بر گروه‌های دیگر کمک می‌کنند. از این رو، برداشتی که در آثار ماکس وبر درباره جامعه‌شناسی دین کاملا به چشم می‌خورد و بنا بر آن عقاید دینی منافع مختلف گروهی را حقانیت می‌بخشند، کلا از نظریه دین دورکیم غایب است. این انتقادی است که هم گیدنز و هم آرون به دورکیم وارد کرده‌اند.
آرون می‌گوید: دورکیم جامعه را به یک معنا به عنوان محیط اجتماعی موجود تعریف می‌کند که عامل تعیین‌کننده دیگر نمودها در نظر گرفته می‌شود. ولی چه چیزی محیط را تعیین می‌کند؟ دورکیم به حق تاکید می‌کند که نهادهای گوناگون همه مشروط به سازمان جامعه‌اند. هر نوع اجتماعی دارای نوع خانوادگی، نوع تربیتی، نوع دولت، نوع اخلاق خاص خویش است. لکن گرایش دورکیم این است که محیط اجتماعی را یک واقعیت تام بپندارد، در حالیکه محیط اجتماعی یک مقوله تحلیلی است نه یک علت نهایی. محیط اجتماعی، که نسبت به یک نهاد خاص در حکم علت است، از لحاظ دیگر، چیزی جز مجموعه خود نهادهایی که محیط اجتماعی قرار است آنها را تبیین کند نیست. دورکیم غالبا چنان سخن می‌گوید که گویی جامعه یک واحد مسدود، بسته در خود، و دقیقا تعریف شده است. باید به جای مفهوم جامعه، به عنوان وحدت کامل و تام، مفهوم گروه‌های اجتماعی را که در داخل هر جامعه‌ی پیچیده‌ای با هم به سر می‌برند قرار داد.
گیدنز هم در این مورد می‌گوید: هرچند دورکیم به مسئله تعارض می‌پردازد اما همواره گرایش داشت که تعارض‌ها را در قالب تقابل‌های فرد و جمع در ذهن تصور کند نه تقابل‌های گروه‌های ذی‌نفع در نظام سلطه و انقیاد. این برداشت که جامعه را می‌توان به صورت نظام گروه‌هایی تصور کرد که پیوسته با هم در تنش هستند با دیدگاه وی که جوامع را کل‌های یگانه‌ای می‌پنداشت، بیگانه بود. تعارض یا تقسیم منافع میان گروه‌ها، تنها به صورت پدیده‌ای در مراحل گذار در تحول اجتماعی تلقی می‌شود که در آنها سمت‌گیری عملکرد‌ها به طور موقت از تعادل خارج شده است. در آثار دورکیم از دستورات دینی و به طور کلی‌تر از هنجارهای اخلاقی چنان بحث شده است که گویی تنهای نوعی تفسیر از سوی اعضای جامعه برای آنها میسر است. ولی مجموعه‌ای از نمادها و قواعد واحد، نظیر آنچه در جزمیات مسیحیت وجود دارد، می‌تواند موضوع تفاسیر گوناگون و متضادی قرار گیرد. تفسیرهایی که احتمالا به مبارزات گروه‌های ذی‌نفع متفاوتی گره خورده‌اند.
اگر بخواهیم از اندیشه‌ی دورکیم به اندیشه‌ی مارکس پل بزنیم، این دقیقا نقطه‌ای که می‌توانیم کارمان را از آنجا شروع کنیم. مارکس جامعه را نه در وفاق که در تضاد می‌دید.
 

رای: