هزاران یاد 14


دیروز از روی پل چوبی که رد می‌شدیم، یک آن به پایین نگاه کردم... یادم افتاد که وقتی کوچک بودم، چقدر از اینکه از روی پل رد بشویم، ذوق می‌کردم. می‌گفتم از لبه‌ی پل رد شویم که از آنجا سرک بکشم و پایین را با زاویه‌‌ای نادر، نگاه کنم. یادم افتاد هر وقت از نزدیک یک پل می‌شدیم به بابا می‌گفتم که از روی پل رد شویم و وقتی می‌شنیدم راه‌مان از کنار پل است، ناراحت می‌شدم. یادم افتاد که مدت‌ها بود از روی پل رفتن، لذت نبرده بودم. یاد ِ "از یاد رفته‌ها" افتادم.
 

رای: