پیشرفت یا بومیگرایی، عقبماندگی یا غربزدگی؟
در رشته
جامعهشناسی درسی با عنوان اندیشه متفکران مسلمان داریم. استاد، در این کلاس
کرارا از عبارت تمدن اسلامی استفاده میکند. اما مفهوم تمدن تا آنجا که من میدانم در حیطهی فلسفهی تاریخ
مطرح شده است و نه جامعهشناسی. حتی هانتینگتون آن را به سمت سیاست سوق داد. و
همیشه نسبت به استفادهی از این مفهوم انتقادات فراوانی وجود داشته است چرا که اولا
هیچ تعریف دقیقی ندارد و ثانیا استفاده از این مفهوم کمکی به درک تفاوتها و
ماجراها نمیکند.
اما نکته اینجاست که اساسا ارائهی یک چنین درسی، چارهای برای استاد نمیگذارد جز
توسل به چنین مفهومی. چرا که مثلا من و ابنخلدون هیچ ربطی به هم نداریم، جز اینکه
او مسلمان بوده است و من نیز (حتی این مهم نیست که ایرانی نبوده و اتفاقا ضدشیعه
بوده است). و اینکه این مفهوم خود به خود ما را به جایی که میخواهد میرساند. خیلی
طبیعی است که وقتی ما مدام از تمدن اسلامی سخن میگوییم، نتیجهاش این بشود که باید
برویم و احیایش کنیم و آن را در مقابل تمدن غرب قرار دهیم. بنابراین استفاده از این
مفهوم بیشتر ما را به سیاست سوق میدهد تا علم.
ادوارد سعید با استفاده از
نظریه فوکو تولد شرق به مثابهی دیگری غرب را در آثار شرقشناسان نشان میدهد که
این دیگری بیش از آنکه واقعیتی طبیعی و عینی باشد محصول تخیل شرقشناسان ِ
غربی بود و در واقع غرب در تضاد با این هستی برساخته توانست هویت خود را به وجود
آورد و آن را حفظ کند. اما آنچه در جوامع شرقی در اواخر قرن نوزدهم پا گرفت نوعی
شرقشناسی وارونه (غربشناسی) در پاسخ به شرقشناسی بود؛ گفتمانی که روشنفکران
شرقی با آرزوی پردازش هویتی حقیقی و اصیل برای خود به کار بردند البته با وامگیری
همان اصول هستیشناسانه و شناختشناسانه غربی یعنی با پذیرش بی چون و چرای
تفاوت هستیشناختی ذاتی شرق و غرب و جدا کردن غرب و شرق به عنوان
کلیتها، قلمروهای مشخص، شعورمند و یکپارچه.
از آنجا که شرقشناسی وارونه به تفاوتسازی گرایش دارد به پرورش احساسات
بومیگرایانه و ناسیونالیستی کمک میکند. بومیگرایی در پاسخ به استعمار
و امپریالیسم غربی به کنار گذاشتن الگوهای غربی حکم میکند و جهانشمولی نظریههای
علوم اجتماعی غربی را هم زیر سوال میبرد.
مهرزاد بروجردی (در کتاب
روشنفکران ایرانی و غرب) با استفاده از این زمینه میگوید که در پنجاه سال
اخیر، نه عقبماندگی که غربزدگی مسئلهی اصلی روشنفکران ایرانی میشود و به
تبع آن راه حلی که پیش رو مینهید بازگشت به خویشتن ذیل گفتمان
بومیگرایی-اسلامگرایی و ترک غرب بوده است.
درگیریهای اخیر در ایران را در یک سطحی از انتزاع میتوانیم به درگیری میان دو
اندیشه پیشرفت یا بومیگرایی تعبیر کنیم. دقیقتر بگوییم، میان دو اندیشه که اولی
به تعریف پیشرفت ذیل بومیگرایی و دومی به تعریف بومیگرایی ذیل پیشرفت
میپردازد. جنبش سبز به اندیشهی دوم تعلق دارد. کسانی که بیشترین انتقادشان این
است که ادامه روند کنونی (انزوا و ماجراجویی در عرصه بینالمللی، بیدرایتی و
بیتوجهی به تخصص و شایستهسالاری و...) جز عقبماندگی بیشتر برای کشور، نتیجهای
نخواهد داشت. البته اینها به حفظ سنتها و آیینها و نمادهای ملی و مذهبی هم اهمیت
میدهند اما اصالت را به پیشرفت میدهند. در مقابل کسانی هستند که اگر ما
عقبماندهایم تنها به این دلیل است که در مقابل دشمنان عقب نشستیم و پیشرفت در
گروه مقابله با دشمن و بومی شدن است.

3 نظر:
سلام و ممنون از یادداشت خوبتون.
سلام نوح،
به نظرم تفكيكي كه بين جامعهشناسي و فلسفهي تاريخ قائل شدي كاملا غير دقيقه (مثال نقض بارزش خود ماركسه.) به نظرم حرفايي كه در مورد ادوارد سعيد و مسالهي شرقشناسي و شرقشناسي وارونه و اينا زدي خيلي ربطي به ضرورت وجود درسي مثل انديشهي اجتماعي متفكران مسلمان (يا يه اسم ديگه، اسمش خيلي مهم نيست، مهم محتواشه) نداره. مخصوصا ابن خلدون كه به نظرم براي ما خيلي مهمه. ولي در هر صورت از اين قضيه متاسفام كه يه چنين درس مهمي رو يه استاد ...ي مثل جمشيديها داره درس ميده. (شايد به جاي ... واژهي بيسواد واژهي مناسبي باشه، ولي من احتياط كردم و اين واژه رو نگذاشتم!)
موفق باشي، محمد
مرسی محمد،
من اصلا تفکیک دقیق بین جامعهشناسی و فلسفه تاریخ قائل نشدم
جامعهشناسی اولش خیلی ملهم و آغشته به فلسفه تاریخ بوده
ولی بعد خیلی زیاد جدا شد
و تقریبا هیچ جامعه شناسی رو نمیشناسم که مفهوم "تمدن" در مرکز اندیشه هاش باشه
ولی در این رابطه کلی فیلسوف تاریخ میشه پیدا کرد
+
در مورد اون درس
من فکر میکنم اون کسانی که اولین بار یه همچین درسی رو در چارت درسی گذاشتند
یه همچین تفکری داشتند
حالا شاید از راه های دیگری هم بشه به این نتیجه رسید که ما باید ابن خلدون بخونیم
+
ارسال يک نظر