حکومت نمادها، حکومت نهادها
حکومت کردن با زور عریان غیرممکن است و از همین جاست
که مشروعیت معنی پیدا میکند. هر حکومت مشروعیت خود را از نمادهای مقبول و از
اعتقاد عمومی به این نمادها میگیرد.
این نمادها میتواند اراده مردم، حق الهی، انتخابات، حاکمیت نخبهها و متخصصها و... باشد.
همین مسئله نشان میدهد که نمادهای بزرگ در تحلیل اجتماعی نقش اساسی دارند.
در جامعهی خودمان با حضور بیش از اندازه نمادها مواجهیم. این موضوع اولا
نشاندهنده بحران مشروعیت است. اگر بحران مشروعیت وجود نداشت، نیاز به این همه
استفاده شدید از نمادها نبود. اگر در دیواری نوشته شده باشد: "لعنت بر پدر و
مادرکسی که در این مکان آشغال میریزد"، ما را به این نتیجه میرسد که افرادی زیادی
در آنجا آشغال میریزند نه برعکس. اگر داریوش میگوید که "این کشور از دروغ و
خشکسالی محفوظ بماند"، به این نتیجه میرسیم که مسائل مبتلابه کشور در آن زمان دروغ
و خشکسالی بوده است، نه اینکه ایرانیان خیلی راستگو بودهاند. اگر در رسانههای
دولتی صبح تا شب، این موضوع به نمایش در میآید که مردم طرفدار جدی نظام هستند، این
نشان از بحران مشروعیت نظام دارد.
همچنین هجوم نمادها، به معنی کنار ماندن نهادهاست. حکومت نمادها، نهادها را از رشد
و استقلال بازمیدارد. چرا که اولا هر نهاد به جای رسیدن به وظایف اصلی خود کافیست
که بیشتر در خدمت نمادها (تبلیغ و تلقین آنها) باشد تا خود را از پاسخگویی نسبت به
وظایف اصلی خود دور کند. همچنین آنجایی که نمادها مورد هجوم قرار میگیرند، هر چیزی
میتواند قربانی شود و استقلال نهادها فدای نمادها شود. میبینیم که مسئولان
عالیرتبه نظام ما، بسیار بیشتر (دهها برابر بیشتر) از اینکه راجع به کارآمدی
نهادها صحبت کنند، از این مشروعیت نهادهای حاکم سخن میگویند و بسیار علاقمند هستند
که ساختهای نهادی را به قلمرو نمادی تبدیل کنند. از همینجاست که
بحران مشروعیت، بحران کارآیی را در پی دارد.
اما نکته مهم اینجاست نمادها دارای ذاتی مستقل نیستند. اهمیت اجتماعی آنها در این
است که مشروعیت یا عدم مشروعیت یک نظام اجتماعی را توجیه میکنند. اهمیت
روانشناسانه آنها در این است که انگیزه پیروی یا سرپیچی مردم را نسبت به نظام سیاسی
خاص تشکیل میدهد. نکته مهم دیگر اینکه باید بین مشروعیت حکومتها و علل
ایجادکننده آنها تمایز قرار داد. این هویتهای اخلاقی که افراد یک جامعه دارند
میتواند بر این واقعیت استوار باشد که هیات حاکمه آن جامعهها به طور موفقیتآمیزی
نمادها و ارزشهای خاص خود را نحصاری کرده یا حتی به تحمیل آن میپردازند. از این
دو به این نتیجه میرسیم که قلمروهای نمادی خودتعیینکننده نیستند. اینکه بگوییم
حکومت عقاید و نه اشخاص واقعی که عقاید را به کار میبرند تصور کنیم، غلط است.
نباید به نمادها خودآگاهی نسبت دهیم. هر چند بعضی اوقات میتوان به نمادهای عمده
بار علی داد، اما نباید ایده را به عنوان تنها نظریه نظام اجتماعی یا وحدت جامعه
مورد سوءاستفاده قرار داد. باید در این موارد به نقش قدرت توجه خاص مبذول داشت.
تحلیل از پایین به بالا (اینکه بگوییم حکومت برآیند مستقیم جامعه
است) روابط درونی و پیامدهای کنشهای داخلی میدان سیاست را برای ما پوشیده نگه
میدارد.
از همین رهگذر میتوان به نقد جنبش سبز هم پرداخت. جنبش سبز، جنبش نمادهاست. از یک
طرف این توسل به نمادهای جدید، میتواند هژمونی نمادهای فعلی را متزلزل کند و راهی
تازه باز کند. از طرف دیگر این میتواند تاییدی بر آسیب تاریخی جامعهی
ما باشد، همان
چیزی که دکتر کاتوزیان در تضاد دولت و ملت میگوید، اینکه ما همیشه برای خراب کردن
و برای شورش آماده بودهایم اما در ایجاد ثبات و پایداری و ساختن نهادهای موثر ضعیف
بودهایم.
پ.ن:
1- اگر قرار باشد تحلیل منصفانهای ارائه شود باید به روی دیگر این سکه هم اشاره
شود. اینکه شروع مقبولیت یک نماد خاص از کجا نشئت میگیرد؟ هر چند ما گفتیم که یک
حکومت به محضی که تشکیل میشود تا حدودی خودمختار میشود و خود واقعیت را شکل
میدهد، اما واقعیتهای بیرونی هم وجود دارد که آن حکومت دائما به آن تمسک میجوید.
مثلا اینکه گفته میشود این تاکید بر مبانی انقلاب اسلامی و عدم
خطور از آنها به خاطر پیشرفت کشور است.
2-
برای نوشتن این مطلب از سی. رایت میلز کمک گرفته شده است.

0 نظر:
ارسال يک نظر