با اجازه دوستان 3
یادم افتاد که دوبار مطلبی نوشتم در مورد اظهار نظر دوستان راجع به وضع مملکت که به
طور ضمنی دلایل و انگیزههای مهاجرت در آن بود (1
- 2). همین چند روز پیش
هم که با گروهی از دوستان راجع به جنگ صحبت شد یکی گفت: "I really
don't care about Iran any more. Just chill". آن
دیگری هم جوابش را داد: "Don't your family,friends, lots of memory still
live there?"
من همیشه فکر میکنم این بغض فروخفته و این دردهای نهان و آشکار، و همه لحظههای
تکراری تحقیر و بیاحترامی که باعث رفتنم شود؛ چیزی را عوض نمیکند جز اینکه فرصت
"فراموشی" را بهم میدهد. این مفهوم "دیگری مهم" را اینجا مصادره به مطلوب میکند.
این دردها که میگوییم، عارضهای فردی نیست. وگرنه با انزوا و در خود فرو رفتن
درمان میشود. نمیتوانم تصور کنم که با رفتن، همه چیز برایم به میشود و بهتر.
دیگران مهم من، امتداد من هستند و این امتداد چندان هم کوتاه نیست که انتهایش را
تصور کنم. حالا اگر رنجی هست، باز هم هست: رنج آنها رنج من هم هست. رفتن من که چیزی
را عوض نمیکند.
من حرف آن دوستانم را میفهمم. با آنها احساس همدلی میکنم، حتی اگر همزبان نشوم.
من هم مثل آنهایم: "همه هست آرزویم...". نشستهام این ور مرز و اینها را میگویم،
چراکه تصوری از آن "فراموشی" ندارم. در فراموشی فرو رفتن، فرصت تنفس یادها
را میگیرد. باید قبل از نسیان، میخی به دیوار زد و طنابی به آن آویخت و در دست
گرفت.
زیاده عرضی نیست، فقط خواستم بگویم خوب است که قبل از آن "فراموشی" همه چیز را نوشت
و بعد هم "رد روایت را تا متن سپید دنبال کرد." فقط همین.

1 نظر:
vay kheily ghashang bood, man dar moghabele hamchin neveshte hayi hich moghavemati nemitunam bokonam. ye tikkasho mizaram tu weblogam
ارسال يک نظر