باید و نباید


ظاهرا از زمان جنگ‌های ایران و روس شروع شد، که ما دانستیم چقدر عقب‌ مانده‌ایم. برای عباس میرزا و دیگران این سوال پیش آمد که چه باید کرد؟ اول چیزی که لازم آمد تا حاصل شود دانش فنی آنها بود. سال 1814 پنج دانشجوی ایرانی روانه فرنگ شدند. مدتی بعد و از نیمه دوم قرن نوزدهم دانسته شد که این قبیل موارد روبنا و سطحی است. آنچه بلاد غرب را به این درجه از ترقی رسانده همانا ساختارهای اجتماعی مناسب، حکومت کارآمد و رواج قانون است. میرزا ملکم و آخوندزاده و بعدها مستشارالدوله و میرزا آقاخان کرمانی در راه گام برداشتند و کتاب و رساله نگاشتند. می‌گویند قانون اساسی مشروطه از بسیاری از قوانین همان روزگار در کشورهای غربی مترقی‌تر و دموکرات‌تر بوده است. و ما هنوز می‌بینیم که کمیت قانون در این مملکت لنگ می‌زند.
اینها را گفتم که چه؟ که بگویم عقب‌ماندگی مملکت ما و مقایسه آن با دیگران باعث آن شد که ایرانی‌ها به دنبال "چه باید کرد؟"‌ها باشند. البته برای رسیدن به این سوال قطعا به "چرا؟"‌ها هم می‌پرداختند. اما چرایی‌ها را تنها برای آن می‌خواستند که خیلی زود به بایدها برسند. در علم هم همین وضعیت پیش آمد. می‌بینیم که رشته‌های فنی و مهندسی خیلی بیشتر از علوم پایه در این کشور شکل گرفت. چرا که همان عقب‌ماندگی باعث این بود که همه به سرعت به دنبال ساختن باشند و به طور آماده از علم وارداتی استفاده کنند و طبعا از این نظر کمتر فرصت این بود که روی علوم پایه سرمایه‌گذاری شود. همین عجله هم در مسائل اجتماعی به وجود آمد و توجه به "باید"ها خیلی بیشتر از توجه به "هست‌"ها شد. ماهیت جامعه ما از همان صد و پنجاه سال پیش به شکلی ملتهب و سیاست‌زده در آمد. همه خیلی راحت راجع به مسائل سیاسی حرف می‌زنند و بیش از اندازه مسائل را ساده فرض می‌کنند. به جای آنکه بخواهند با صبر مسائل را پشت سر بگذارند، به دنبال راه حل‌های سریع و آنی، مثل انقلاب و شورش و این چیزها هستند.
به همین دلیل است از آدم‌های سیاسی -صرف نظر از اینکه چه نظری دارند- خوشم نمیاید. آنها به دنبال سریعترین راه هستند که به هدفشان برسند. مثلا وقتی اکبر گنجی که به وضوع معلوم است خیلی کتاب خوانده، از یک دانشمند صد سال پیش نقل قولی میاورد، دیگر دنبال این نیست که ببیند در این مدت سر آن حرف چه آمده و چه نظرات دیگری درباره آن داده شده است؛ همین که منظورش را برآورده کند برایش کافیست.
یک فرق فلسفه و جامعه‌شناسی هم در این است که فلسفه به "باید"ها می‌پردازد و جامعه‌شناسی به "هست"ها. فلسفه به آینده نگاه می‌کند و جامعه‌شناسی به حال و گذشته. در پایان به قول شریعتی: فیلسوفان پفیوزان جهان معاصرند.

با تشکر از دکتر صناعی، کاتوزیان، زیباکلام و...

رای: