با اجازه دوستان 2


می روم از این «مرز پرگهر» که در کوچه و خیابانش، چیزی به نام امنیت وجود ندارد، می روم از جایی که تو مجرمی مگر اینکه خلافش ثابت شود، جایی که فرهنگ مردمش همین آب دهانهایی است که هر جایی انداخته می شود، که بوی گند نفت همه مملکت را برداشته، که دروغ و ریا از نان شب هم واجب تر است، که هر روز بیشتر به شعورت توهین می شود، که آنقدر به تو بی احترامی شده که ترجیح می دهی به جایی بروی که یک تروریست وحشی باشی، ولی مجبور نباشی این بی احترامی ها را تحمل نکنی
+
خيلی دردناکه، تصورش برای من راحته ولی تحملش نه. ايکاش مردم ما کمی آدم بودن، اونوقت احتمالا چنين موقعيت هايی هرگز پيش نميومد
+
نمی دانم آیا از پاراگوئه هم اینقدر مهاجرت می کنند بروند دبی، بروند ترکیه، مالزی، استرالیا، اوکراین، روسیه... نمی دانم اگر آسمان کشورم آبی تر بود باز هم اینقدر مهاجرت می کردند؟ اگر کشورم آزاد بود من اکنون در اتاق خودم در خانه خودمان در تهران بودم، پس چرا رئیس جمهور می گوید کشورم آزاد است؟ یا من دیوانه ام یا او دروغ می گوید. من دیوانه ام می دانم. اما او هم دروغ می گوید.
چرا اینها اینجا به من کمتر توهین می کنند از آنها در آنجا، در کشورم؟
کشورم را بسازم؟ کجایش را بسازم؟ با کدام نقشه؟ کدام درست است اصلا؟ کلی آن را ساختند شده است این که هست. من چه بسازم تا به کجا برسم؟ اگر همه همین را بگویند کشور ساخته نمی شود؟ به خدا اگر همه این را بگویند کشورم ساخته می شود. مشکل این کشور بیچاره این است که سازندگان زیادی دارد. شاید اگر کسی نخواهد چیزی بسازد چیزی خراب نشود. نمی دانم. شاید بهتر است ساکت بمانم. کمی دلم از آسمان کشورم گرفته بود. آخر آسمان آنجا خیلی دلگیر بود برای من. هنوز خاطره اش یادم هست. کاش کمی می بارید. کاش کمی می بارید برای آنکه در زندان است به جرم نوشتن یک وب لاگ. برای آنکه تشنه یک بوسه است. برای آنکه در آرزوی مشتی شادی است. برای آنکه در تظاهرات می گوید مرگ بر آمریکا ولی کاپشن آمریکایی را به ایرانییش ترجیح می دهد، دستش برسد پسرش را می فرستد برود آمریکا، فیلم آمریکایی می بیند بی خود می شود... کاش می بارید برای ایرانی، کاش همیشه ببارد، کاش همیشه ببارد.
+
ای کاش این بی تفاوتی
ها اینقدر چهره کشورم را همه جا تاریک نکرده بود. ای کاش بی تفاوتی ها چهره کشورم را اینقدر در دید من تاریک نکرده بود. ای کاش یک زمانی حس کنم میشود در آن خاک آنطور که میخواهم زندگی کرد و بازگردم و زندگی کنم. ای کاش یک روز بیاید که حس کنم برای کشورم فقط و فقط به عنوان یک ایرانی و به عنوان یک نفر میتوانم قدمی موثر بردارم.
+
قبول٬ وظیفه ی من که علم٬ صنعت یا چه می دانم تکنولوژی این کشور را بسازم یا بچرخانم..... ولی وظیفه ی من نیست به مردمان شهرم یاد بدهم که حق تقدم چیز خوبی است! تمیزی چیز خوبی است! برای خفه نشدن جمعی٬ استفاده از حمل و نقل عمومی (یا حداقل ماشین غیر تک سرنشین)  لازم است. سیگار نکشیدن در اماکن عمومی نشانه ی شعور است! گوشی موبایل برای بلند موسیقی گوش دادن نیست! و اینکه فرهنگ زندگی شهری آموختنی است!
واقعاً خسته شده ام ... خرم آن روز کز این خانه ی ویران بروم!

ادامه دارد...

پ.ن:
کپی‌رایت ارغوان را شکستم!!

رای: