با اجازه دوستان 1
اینجا تنها کاری که بلدند این است که خیالت
را راحت کنند.
+
اینجا ایران است با هیچ
کجا نمیشود جمعش بست، اینجا خیالت را راحت نمیکنند. اینجا خیالاتت را زنده نگه
میدارند، با خاطرههای خوبت بازی میکنند، نمیگذارند از یادت برود، هی امیدوارت
میکنند و هی ازت میگیرند...
+
نمیدانم این بوی تعفن که چند سالی است مشامم را پر کرده
از کجاست، شاید هم میدانم.
چند سال است دارم در همین شهری که هوایش را
بوی گندهایی که آقایان زدهاند
پر کرده است، برای عشقبازی با
دلخوشیهای هرازگاهم، دست و
پا میزنم. اما دیگر نمیتوانم، حالا یا صبر
من تمام شده یا تحملم کم شده
یا گندهایشان هی روی هم تلنبار شده؛ شاید هم
هر سه! میدانی زورم میگیرد
وقتی طلبکارانه بهم نگاه میکنند و میگویند
برای چه کشورت را با این همه
مشکل رها میکنی!؟؟ دوست دارم بغض غم و
غصهام را بعد از کشیدهای که
در صورتشان خواباندم بترکانم. آخه لامصبها
شما برای چه باعث شدید ما دل
بکنیم از همهی دلبستگیهایمان که همین
زندگی را هم برایمان شیرین
کرده بود. شما چرا باعث شدید که بشویم مثل
دختران فراری که همبستر هر
آغوش بازی شویم!؟ ...
+
عشق بازی بزرگان کوچک:
... و ایران هفتمین کشوری است که به این تکنولوژی خیلی خیلی
مهم دست یافته است...
+
اين مشخصات چه کشوري است:
20ميليون
فقير،
7
ميليون بيكار،
4
ميليون
معتاد،
300
هزار زن تن
فروش ؛
14
ميليون
بيمار روانى ،
600
هزار كودك
كارگر ،يك و نيم ميليون
محروم از تحصيل،
8
ميليون
بيسواد،
180 هزار
نابغه فرارى با
30
تريليون و400 ميليارد
تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها،
450
هزار
تصادف در سال،
40 هزار
بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير
10
سال، کف سني فحشا
14
سال،
و کف سني اعتياد
13
سال
و...
اينجا
ايران
توست عزيزم
+
شهروند ایران بودن غیر از محدودیت و بدبختی چیز دیگهای داره؟ کسی هست که
یک بار از اینکه شهروند ارانه احساس خوشبختی کرده باشه؟
لطفا حرفهای conceptual و
فانتزی نزنید. یک مورد فایدهی ملموس و قابل اندازهگیزی (از
جنسهایی مثل وقت، پول، اعتبار، امتیاز، حقتقدم و ...)
برای شهروند ایران
بودن پیدا کنید. احتمالا ایرانی بودن فقط بدبختی نداره، من دنبال جنبهی
مثبت (و ملموس) ایرانی بودن میگردم. یکی کمکم کنه
+
میگن وقتی توی محیطی هستی که همه (از یه جنبهای) شبیه خودتاند
متوجه اون ویژگی نمیشی. توی این محیط جدید یکی از مهمترین تفاوتهایی که بین خودم
و اطرافیان احساس میکنم اینه که چهقدر من «بیریشهام!» تو تهران بین افرادی بودم
که همشون (مثل من) تمام تلاششون رو میکردند که «بار سفر ببدند.» هیچ کدوممون هیچ
پایبندی به محیط اطرافمون نداشتیم، اگر هم داشتیم قابل اعتنا نبود. اگر داشتیم که
ول نمیکردیم بیایم این ور دنیا. (برهان خلف رو حال کردین؟!) اما اینجا ... . هر
کسی یه چیزی داره که به یه جایی وصلش کرده. باور نمیکنید؟ یکی که از دوبی اومده،
با اطمینان کامل میدونه که میخواد برگرده. اون یکی دیگه که پاکستانیه، زن و بچه
داره، نه تنها برای کشورش میمیره که اینجا هم با لباسهای پاکستانی اینور و اونور
میره. اون پسرهی کانادایی میگفت میخواد پول جمع کنه و یه خونه تو همین شهر کوچیک
بخره. ازش پرسیدم میخوای بقیهی عمرت رو همینجا بمونی؟ گفت: «البته، اینجا رو دوست
دارم.» اون پسرهی اسراعیلی هم همینطور، میدونه برای چی اینجاست و چی کار میخواد
بکنه بعدش. اون پسرهی آمریکایی همینطور، اون دخترهی فرانسوی همینطور، همه ... .
با چه هنری تکتک رشتههای پیوند ما رو با اون آب و خاک لعنتی قطع کردند! به قول
اینا «good
job»،
نمیخوام بگم ریشه داشتن خوبه یا بده، فقط برام جالبه که چرا ما اینجوری شدیم
ادامه دارد...
