این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟

امروز بچه ها بیرون از مسجد نماز خوندند. فضای سنگینی بود. عده ای با دست های زنجیر کرده دور نمازگزاران حلقه زده بودند. روی پلاکاردهایی، از بین بردن قداست شهادت و دانشگاه رو محکوم کردند و گفتند که در شرایط فعلی سکوت بهترین راهه.

یکی از دوستام توی وبلاگش نوشت که دیروز فهمیدم رفتن از این مملکت هم فکر بدی نیست. شنیدن این حرف از این دوستم - که هیچ وقت ندیده بودم اینجوری حرف بزنه - بهم نشون داد که اوضاع بدی بوده.

یکی دیگه می گفت من دیروز در چهره بچه ها شرم رو می دیدم. می گفت ماها خجالت می کشیم اینقدر از دین و مقدسات برای به کرسی نشوندن حرفامون مایه بذاریم. کاری که بقیه به راحتی انجام میدن.

یکی می گفت حاجی گفته : امام حسین راضی شد بدن امام حسن کنار پیامبر دفن نشه اما ما نباید راضی بشیم تا بدنامیش بمونه!

یکی می گفت یهو هجوم اوردن تو. می گفت هیچ وقت چهره اون آدم رو که داشت ما رو له می کرد فراموش نمی کنم. پر از خشم و کینه بود.

یکی دیگه می گفت دانشجوها مجبورن به مدرک گرفتن و هزار چیز دیگه هم فکر کنن. می گفت می ترسن و خیلی نمی تونن مقاومت کنن.

یکی می گفت اگر این شهیدها گمنام نبودن، خانواده شون حاضر می شن که به این وضع به خاک سپرده بشن.

یکی دیگه من دیروز دیکتاتوری رو حس کردم. خودش با این که مخالف بود می گفت اگر رای گیری می کردن من رای موافق می دادم. می گفت این ارزشها برای من معنی داره.

یکی می گفت من وقتی با بچه ها در این مورد صحبت می کردم گریه ام گرفت.

اینگار یه چیزی رو دل آدم سنگینی می کنه. تو هم دلت می خواد گریه کنی. به قول دوستی ما از حرف زدن با هم عاجزیم. 

کی بشه تا از این گذرگاه وحشت و جهل و کینه در بیاییم....

http://sharifchaos.persianblog.com

علاوه بر این اخبار http://www.iranews.org و http://bbc.co.uk/persian  رو هم بخونید.

http://www.advarnews.com/Gallery/1281.aspx

http://www.ernesto.blogfa.com/post-40.aspx

http://sharifboard.blogfa.com/

http://sharifnews.ir/?16814